خیلی وقت بود که دلم تنگ بود. نه برای خیابانها، نه برای طعم غذاها… دلم برای چیزی عمیقتر تنگ شده بود؛ برای بافت زمین، برای صدای باد لابهلای کوهها، برای رنگ خاک.
وقتی سالها دور از ایران زندگی میکنی، آدمها را میشود گاهی دید، زبان را میشود تمرین کرد، اما طبیعت وطن… جایگزینی ندارد.
بعد از برگشتم، تصمیم گرفتم سفر کنم، نه برای تفریح صرف، بلکه برای بازشناسی. برای همین، با مجموعه «پیروز» همراه شدم؛ گروهی حرفهای اما صمیمی، که مسیرشان فقط عبور از مقصد نیست، بلکه شناخت آن است. مقصد اینبارمان: دره شمخال، در خراسان شمالی.
نامش برایم ناآشنا بود، ولی وقتی تصاویرش را دیدم، حس کردم که باید بروم. حس همان لحظهای که آدم بعد سالها، دستی از کودکی را در ازدحام میبیند و بیدرنگ به سمتش کشیده میشود.
صبح زود، از مشهد به سمت قوچان حرکت کردیم. گروه ۱۶ نفره بودیم؛ از جوانهایی پرشور گرفته تا زوجهای میانسال. من، نه قدیمیترین بودم، نه تازهترین، اما قطعاً یکی از مشتاقترینها.
وقتی به روستای شمخال رسیدیم، مه نرمی از بالای کوهها پایین آمده بود. هوا خنک و دلنشین بود. لیدر گروه – آقای یاسینی – با همان آرامش همیشگی توضیح داد که مسیر، چیزی حدود ۱۴ کیلومتر پیادهروی دارد، از درهای سنگی با چشمهها و سایهسارهایی که گاه، آدم را از زمان جدا میکند.
کولهام سبک بود؛ نه بهخاطر بیتجربگی، بلکه چون اینبار، چیزی از جنس خاطره جمع میکردم.
مسیر از همان ابتدا متفاوت بود. نه کوهنوردی سخت، نه بیابانی داغ. اینجا درهای با دیوارهای سنگی بلند بود، که در بعضی قسمتها به هم نزدیک میشدند، طوری که آسمان، فقط نخی باریک بالای سرمان بود.
چشمههای کوچک و جویبارهای زلال، از لابهلای سنگها میجوشیدند. پاهایمان اغلب در آب بود، اما نه آنقدر سرد که آزار دهد، نه آنقدر گرم که بیروح باشد. صدای جریان آب، برخورد باد با دیوارهها، و گاه صدای کفشهای خیس، تنها آوای مسیر بود.
دره شمخال مثل یک کتاب باز زمینشناسی است. دیوارههایی با لایههای رسوبی، خطوطی که از میلیونها سال پیش تا امروز کشیده شدهاند. گوشم به توضیحات لیدر بود، اما چشمم بیشتر به بافت سنگها دوخته شده بود.
من اینجا دنبال معنای “بازگشت” بودم، و طبیعت، بیکلام، برایم حرف میزد.
ظهر که شد، به یک فضای باز و نیمهسایه رسیدیم. جایی که آب از دل دیوار صخرهای به پایین میریخت، مثل پردهای بلورین. صدای جریان آب، پسزمینهای شده بود برای استراحت و ناهار.
نان سنگک، پنیر، گردو، گوجه، سبزی، و یک فلاسک چای. سادهترین غذا، اما در آن فضا، خوشطعمترین لقمهی عمرم بود.
یکی از همسفرها پرسید که آیا بعد از اینهمه سال غربت، دلت برای چیزی خاص تنگ شده بود؟ مکثی کردم. بعد گفتم:
«برای همچین لحظهای… برای اینکه وسط صخرههای وطنم، کنار آدمهایی که فقط با طبیعت پیوند دارند، بشینم و چای بخورم. نه بیشتر.»
بعد از ظهر، مسیر را به سمت خروجی دره ادامه دادیم. نور خورشید حالا از بالا، مستقیمتر به دیوارهها میتابید و رنگ سنگها را گرمتر کرده بود. مسیر، کمکم وسیعتر و پوشش گیاهی اطراف متراکمتر میشد.
در مسیر بازگشت، بیشتر در سکوت بودم. شنیدن صدای پای دیگران در آب، قدم زدن بر خاکی که شاید اجدادم هم از آن عبور کرده بودند، و حس عجیبی از همزمانیِ گذشته و حال.
وقتی به روستای شمخال برگشتیم، هوا رو به تاریکی میرفت. سوار مینیبوس شدیم، اما دلم هنوز در میان آن دیوارهها مانده بود. جایی بین نور، آب و سنگ.
دره شمخال فقط یک مسیر پیادهروی نیست. سفریست از سطح به عمق؛ از ظاهر به معنا.
برای من، بهویژه بهعنوان کسی که سالها از طبیعت ایران دور بوده، این سفر نوعی آشتی دوباره بود. آشتی با خاک، با سکوت، با زبان بیکلام درختها و سنگها.
اگر دلت میخواهد با چهرهی کمتر دیدهشدهای از ایران آشنا شوی، شمخال را پیشنهاد میکنم.
و اگر خواستی آن را «بفهمی» نه فقط ببینی، مجموعهی پیروز همراه خوبیست؛ با مسیرهای امن، برنامهریزی دقیق، و مهمتر از همه: احترام به طبیعت.
این سفرنامه توسط یک هموطن عزیزمون که پس از سال به ایران برگشته برای ما نوشته و ارسال شده است.
© تمامی حقوق محفوظ است. saqar web design