سفر به کویر لوت؛ مواجهه‌ای آرام با خودم

سفر به کویر لوت؛ مواجهه‌ای آرام با خودم

بیداری آرام در دل سکوت

صبح هنوز به دنیا نیامده بود. باد سردی که از پنجره‌ی اقامتگاه خشتی‌مان در شهداد می‌گذشت، پرده‌ی سبک را به‌آرامی تکان می‌داد. چشم‌هایم را باز کردم. نه برای کلاس رفتن، نه برای وظیفه‌ای تازه. فقط برای خودم.
بعد از ۳۲ سال معلمی، حالا وقتش بود که از سکوت یاد بگیرم. کویر لوت را انتخاب کردم، نه برای دیدنش، بلکه برای شنیدن آنچه نگفته مانده.

حرکت به‌سوی شرق: از شهداد تا تپه‌های خاموش

با گروهی متشکل از ۱۲ نفر از علاقه‌مندان طبیعت، ساعت ۶ صبح با یک خودروی آفرود راه افتادیم به سمت عمق لوت. راهی که از دل چین‌خوردگی‌های زمین می‌گذشت؛ ترک‌خورده، ساکت، و گویی هزار ساله.
لیدر گروه، مرد جوانی بود به نام کاوه که با احترام و آرامش سخن می‌گفت. در مسیر، درباره‌ی گندم بریان حرف زد؛ گرم‌ترین نقطه ثبت‌شده روی زمین. جایی که دمای سطح خاک تا ۷۰ درجه سانتی‌گراد می‌رسد. ولی آن ساعت صبح، کویر خنک بود و دل‌چسب.
هر از گاهی، صدای فش‌فش دوربین‌ها می‌آمد، اما کسی زیاد حرف نمی‌زد. همه به نوعی در حال مکاشفه‌ی درون خود بودند.

نخستین مواجهه با کلوت‌ها

نخستین تصویر از کلوت‌ها، چیزی نبود که انتظارش را داشتم. نه صاف بودند، نه بی‌روح. برعکس، مثل خطوط یک شعر پیچیده، هزار قصه‌ی ناگفته داشتند.
در دل کلوت‌ها قدم زدم، بی‌آنکه از کسی فاصله بگیرم؛ ولی با فاصله‌ای زیاد از گذشته‌ام.
باد روی پوست صورتم زخم نمی‌زد؛ نوازش می‌کرد. خاک زیر پا، داغ نبود؛ آشنا بود.
من، کامبیز آراسته، معلم بازنشسته‌ای که عمرش را با کتاب و تخته سیاه گذرانده، حالا داشتم از خاک چیزهایی تازه یاد می‌گرفتم:
صبوری، سادگی، و نترسیدن از خلوت.

ناهار در سایه‌ی خاموشی

حدود ساعت ۱۱:۳۰، به نقطه‌ای کم‌باد رسیدیم. نه درختی بود، نه سایه‌ای، اما چادری زدیم و زیرش نشستیم. ناهارمان ساده بود: نان، گردو، پنیر محلی، گوجه و کمی خرما.
هر لقمه، در سکوت کامل خورده شد. نه از اجبار، بلکه از حرمت فضا.
همسفری کنارم زمزمه کرد: «انگار اینجا خدا نزدیک‌تره.» من لبخند زدم. جوابی نداشتم. شاید واقعاً همین‌طور بود.

آرامش در خراش‌های زمین

عصر که شد، به دل حوضه‌ی کلوت‌ها برگشتیم. نور طلایی آفتاب، بر دیواره‌های رسوبی می‌رقصید. هر سایه، شکلی تازه می‌ساخت. دوربین‌ها مشغول بودند، ولی من نه. ترجیح دادم با چشم ببینم، نه از پشت لنز.
در سکوت، به حرف‌های لیدر گوش می‌دادم که درباره‌ی پیدایش کلوت‌ها می‌گفت: ترکیبی از فرسایش بادی و آبی در طول میلیون‌ها سال. گویی زمین، خودش را کنده و دوباره ساخته.

شب در کویر؛ بازگشت به اصل

وقتی هوا تاریک شد، به کمپ بازگشتیم. آسمان، چادری از ستاره بود. از آن ستاره‌هایی که در شهر دیگر نمی‌توان دید.
دور آتش نشستیم. کاوه درباره‌ی خزندگان بومی کویر گفت. من اما به خاطراتم فکر می‌کردم: بچه‌هایی که شعر حفظ می‌کردند، کلاس‌هایی که در آن حرف از مولانا بود.
اینجا اما، هیچ واژه‌ای لازم نبود. فقط سکوت.

صبح فردا: آغاز دوباره

طلوع در کویر، تجربه‌ای دیگر بود. نوری نرم، بی‌ادعا، اما امیدوار.
صبحانه‌مان چای آتشی، نان محلی و پنیر بود. کم‌حرف، ولی گرم. وقتی به سمت شهداد برگشتیم، صدای موسیقی آرامی از ماشین پخش می‌شد. ولی من ترجیح دادم فقط به صدای باد گوش کنم.
برای اولین بار در سال‌ها، حس کردم سبک شده‌ام. بدون تکلیف، بدون برنامه‌ریزی. فقط بودن.

تجربه‌ای برای آنان‌که در شلوغی گم شده‌اند

کویر لوت، تنها یک مقصد نیست. کلاس درسی‌ست بی‌کلمات. سفری برای آنان‌که دل‌شان شنیدن دارد، نه فقط دیدن.
اگر تو هم مدتی‌ست از خودت فاصله گرفته‌ای، شاید وقتش رسیده که در کویر قدم بزنی.
مجموعه‌ی گردشگری پیروز، با تورهای حرفه‌ای و لیدرهای آموزش‌دیده، این فرصت را برایت فراهم کرده.
برای اطلاع از تاریخ تورها، ثبت‌نام و مشاوره، به سایت ما سر بزن. شاید همین سفر، آغاز تازه‌ای برای تو هم باشد.

این سفرنامه به قلم یک معلم بازنشسته ادبیات و همسفر خوش ذوق عزیز برای ما نوشته و ارسال شده است.

 

یک نظر بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *